درست همین جایی که ایستاده َم ، زل میزنم به دور دست ها ... دست هام رو به اندازه یه بغل باز میکنم ! تو رو فریاد می زنم ... تویی که نیستی ، تویی که هرچه ثانیه ها به جلوتر رونده می شند نسیم ِ نوازشگرِت از من دور و دور تر میشند ...
وای خدای من ! نگاه کن ! تو هم می بینی؟! هنوز صدای خنده هامون میاد ... همون صدایی که در اعماق ِ زمان به فراموشی سپرده شدند ... آخرین باری که صدای خنده مون ، نگاه ِ دگران رو سمت ما می کشوند رو یادم نمیاد ؛ تو چی؟ یادته؟
کاش آدم ها را می شد کپی پیست کرد ... با قدرت محدود البته ! ملتفتین که؟ مثلا اگه من درست در همین جایی که ایستاده م و دستانم رو باز نگه داشتم ، تو رو خواستم و درست همین مکان و همین زمان ، چند لحظه دست های ت را ، چشم های ت را، خنده های ت را ... اصلا خود ِ خودت را با تمام ویژگی های ت لحظه ای برای خودم کپی پیست کنم ُ خیال کنم فقط برای من ِ که هستی ... خیال کنم که ...
اصلا چرا خیال؟ باور ! آره ... خیالی از جنس باور برام زنده بشه ... که لحظه ای فقط لحظه ای ، تنها من بشم خیال ِتو !
اما الان درست در همین جایی که ایستاده ام فقط خودم رو می بینم ... خودی که تنها به دور دست ها می نگرد و از هیچ لحظه ای به خوشی یاد نمی کند ...
برچسب:
نویسنده: کیانوش عباسیان