میخوام اعتراف کنم ...
اعتراف به این که متعلق به هیچ جای این کره خاکی نبودم و نیستم ... اعتراف به اینکه فکر می کردم بزرگم ، فکر میکردم فکر کردن بلدم اما من هیچ کدوم از چیزهایی که فکر میکردم نیستم ...
نه نقاش ... نه نویسنده ... نه مترجم ... نه انگلیسی زبان ... نه تکواندوکار ... نه مهندس نمای کامپیوتر ... نه نه نه و هزار نه دیگه ای که سعی کردم خودم رو در قالبشون معرفی کنم به دِگران ...
جسارت میکنم و می نویسم :″من هیچ ام !″
شروع کردم به بافتن یه قالی که نه میدونم شروعش رو چجوری ببافم و نه میدونم پایانش رو چجوری به هم قلاب کنم ... تنها چیزی که میدونم اینه که از گذشته ای که گذشته سخت حیرانم ...
راستش را بخواهید دیگر از نشون دادن قالی ِ جدید هم واهمه دارم ... این قالی جدید فقط در انزوا قراره به حرف بیاد ... روش بشینم و از غصه ها و شادی های گذران بهش بگم ... به جاش بهم قول داده پر بده بهم ... پر ِ پرواز به یه جای دور ... به یه جای خیلی خیلی دور .... جایی که نمیدونم بهش می رسم یا نه !
+ مامانم به کتف م میزنه و میگه :″نون! تو نون ِ قبل نیستی! تو نون ِ سه سال پیش نیستی ... به خودت بیا ! نون ! نگرانتم .″
++ شاتینگ دَون .
برچسب:
نویسنده: کیانوش عباسیان