وقتی میگه باید بین اعتقاد و علاقت یکی رو انتخاب کنی مگر اینکه بتونی دووم بیاری ... وقتی به خودت و توانایی های پوچ ت نگاه می کنی ...وقتی بغض می کنی ... وقتی اون لحظه دوست داری پاشی جلسه رو ترک کنی و بدویی سمت جایی که ″او″ن هست ... دقیقا به همون هدف و همون ساعت اما کمی دورتر ... وقتی بلند بلند تنها تو راه رفت داد می زنی که خدا این توانایی رو به من بده ... خدا ! دستان مهربونت رو به منم هم عطا کن ... خدااا! من طاقت دیدن دکتر رفتن های بی نتیجه ی بهترین اسطوره های زندگی م رو ندارم ... خدا ! اصلا هستی ؟
وقتی اما توراه برگشت تموم حرفا و خواسته هات رسوب می کنند ته دل ت ... وقتی بعد از حرف های سین به این نتیجه میرسی که باید بین اعتقاد ت و علاقه ت یکی رو انتخاب کنی ... گم میشی ... بین تمام حرف هایی که تار و پود سکوت شدن و تو نمی دونی باید تار و انتخاب کنی یا پود !!
+ گروه خوب پیش نمی ره ...
++ وقتی وارد امام زاده شدم ... سست شدم ... لرزیدم ... تمام حرف ها هوار شدن تو چند قطره اشک که همون لحظه اعضا اومدن و دویدم به دنبال جایی برای پنهان کردن شون و پوشاندن لبخند مضحک !
+++ آخ که چقدر امروز هوا، هوای تو بود ...
++++ گروه جشن بالاخره تشکیل شد((:
برچسب:
نویسنده: کیانوش عباسیان